تبليغاتX
خدا کنه که خوابم ببره..

 به دادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
 نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
 منو دریغ یک خوب
به ویرونی کشونده
عزیزمه تا وقتی
 نفس تو سینه مونده
تو این تنهایی تلخ
من و یک عالمه یاد
 نشسته روبرویم
 کسی که رفته بر باد
کسی ک ه عاشقانه
 به عشقش پشت پا زد
برای بودن من
به خود رنگ فنا زد
چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن
برای اون که سایه س همیشه رو سر من
 کسی که وقت رفتن
 دوباره عاشقم کرد
 منو آباد کرد و
 خودش ویرون شد از درد
 بدادم برس ای اشک
دلم خیلی گرفته
نگو از دوری کی
نپرس از چی گرفته
به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم
 با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم
هنوز سالار خونه س پناه منه دستاش
 سرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاش
به دادم برس ای اشك

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

تو نیستی و صدای تو
 هوای خوب خونه ست
 صدای پای عطر گل
صدای عشق دیوونه ست
 تو از من دور و من دلتنگ
تو آبادی و من ویرون
همیشه قصه این بوده
یکی خندون یکی گریون
همیشه قصه این بوده
تو یک لحظه تو یک دیدار
یک زخم از زهر یک لبخند
تمام عمر فقط یک بار
پس از اون زخم پروردن
پس از اون عادت و تکرار
ولی نصف یه روح اینور
یه نیمه اونور دیوار
خودت نیستی صدات مونده
فقط از تو همین مونده
نفس های عزیز من
صدای پای شب بوهاست
صدای باد و بوی نخل
هوای شرجی دریاست
سکوت اینجا صدای تو
هوا اینجا هوای تو
پر از تکرار این حرفم
دلم تنگه برای تو
همیشه قصه این بوده
یا مرگ قصه یا آدم
همیشه عشق یعنی ابر
غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعری
صدای این لب ویرون
خودت نیستی

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

رفتن و رفتن و رفتن
 دل به تنهایی سپردن
رفتن اما
 نرسیدن
لب دریا
تشنه مردن
رفتن و رفتن و رفتن
حرفیه که ناتمومه
بغض یک
گریه ی تلخه
که یه عمره
 تو گلومه
واسه من سفر همیشه
یه کبوتر سفیده
که روی سینه ی سفیدش
 قطره قطره خون چکیده
گفتنی ها رو باید گفت
می گم این حرفو با فریاد
مث ابرای مهاجر
نمی شم همسفر باد
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم
به سفر من دیگه تن در نمیدم
گریه از درد سفر سر نمی دم
گم شدن
مثل یه سایه
میون غبار کینه
لب بسته
پای خسته
قصه ی سفر
همینه

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:47 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
 بوی سبزه زار خیس
 بوی خیس تن خاک
 جاده های مهربونی
 رگای آبی دستات
غم بارون غروب
ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل یاس
 دست تو بازار خوبی
اشک تو بارون روی
 مرمر دیوار خوبی
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
 تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
 بوی موهات زیر بارون
 بوی گندم زار نمناک
 بوی شوره زار خیس
 بوی خیس تن خاک
یاد بارون و تن تو
 یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
 بوی خیس تن خاک
همیشه صدای بارون
 صدای پای تو بوده
 همدم تنهایی هام
 قصه های تو بوده
وقتی که بارون می باره
 تو رو یاد من می آره
یاد گلبرگ های خیس
 روی خاک شوره زار
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده تن پاک
دل تو قبله ی این دل
 تو تو ارزونی خاک
 تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک
 تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

خدا گریه ی ی مسافر رو ندید
 دل نبست به هیچ کس و دل نبرید
آدم رو برای دوری از دیار
 جاده رو برای غربت آفرید
جاده اسم منو فریاد می زنه
 میگه امروز روز دل بریدنه
کوله باری که پر از خاطره هاس
روی شونه های لرزون منه
 از تموم آدمای خوب و بد
 از تموم قصه های خوب و بد
چی برام مونده به جز یه خاطره
نقش گنگی تو غبار پنجره
جاده آغوششو وا کرده رام
 منتظر مونده که من باهاش بیام
قصه ی تلخ خداحافظی رو
می خونم با اینکه بسته هست لبام
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دلبستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده
فریاد می زنه
بیا
پشت سر گذاشتن خاطره ها
همه ی عشق ها و دل بستگی ها
خیلی سخته ولی چاره ندارم
جاده
فریاد می زنه
بیا

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

تنهاست
این سطر ناتمام
از صفحه ای به صفحه ی دیگر
 بی تاب می دود
تنهاست
این سطر ناتمام
احساس می کند
 اشباع نمی شود
 از هیچ معنایی
با جای خالی یک اسم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

در کنج باغچه
 آسوده لک پشت
بسته است چشم را
گربه کنار کیسه ی گندم لمیده است
و گله نیم خواب
 در آغل قفل
نشخوار می کند
 تیره است آسمان
 تاریک دامنه
بر سر در حیاط
آویخته چراغ
 خاموش
 می سوزد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

بر پلک های پنجره ام سایه ای گذشت
شاید تو بوده ای
 شاید نگاه ماه
 فانوس سرد یاد مرا زنده کرده است
در بیشه زار دور و مه آلود ذهن تو
شاید خیال من
 امشب گذشته است
از دره های تار فراموشی
تا آشیان روشن اندیش های تو
بر پلک های پنجره ام سایه ای گذشت
تا کوچه می دوم
بن بست ها برابر چشم اند
یک خواب گرد پیر
آرام و کند می گذرد از کنارشان
 مهتاب عشوه گر
بر اشک های من لبخند می زند
بی تو چه گونه بگذرم از شب
 بی تو چگونه من ؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

امشب از شبهائيست

که دلم مي خواهد

سر خود را بگذارم چندي

روي آن سينه لبريز از درد

تا که آرام شوم

تا فراموش کنم اين غم جان افزا را

تا که خاموش شود شايد درد . . .

تا مگر غصه فردا نخوريم

پر از شور به آينده دنيا نگريم

و به آينده خويش

سپس آزاد و رها

پر گشائيم بسوي هر چيز

تا شود پرده انکار دريد

تا شود هر سخن از عشق و محبت لبريز

حال

تنها من و تو

پشت اين سلسله ديوار بلند

با دلي خسته ، تني خسته و تنها يک چيز

که به دلهامان هست

نور اميد که مي گويد باز

مي شود از هر ديوار پريد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/10ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

چرا تو خوابم نمیای؟؟؟؟؟؟؟

میدونی خیلی وقته منتظرم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

بي تو خاموش كوچه ي مهتابي ما
كس نداند خبري از شب بي خوابي ما

سقفي از دود سيه بر سر ما خيمه زدست
آسمانا چه شد آن منظره آبي ما
گرد ما كهنه حصاري ز جگن هاي غم است
كو نسيمي كه وزد بر دل مردابي ما
چه توان كرد كه از ابر سيه پيدا نيست
روز خورشيدي ما و شب مهتابي ما

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

هر چه كني بكن ولي
از بر من سفر مكن
يا كه چو مي روي مرا
وقت سفر خبر مكن
 گر چه به باغم ستاده ام
نيست توان ديدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مكن
 روز جدايي ات مرا يك نگه تو ميكشد
وقت وداع كردنت
بر رخ من نظر مكن
ديده به در نهاده ام
تا شنوم صداي تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مكن
من كه ز پا نشسته ام
مرغك پر شكسته ام
 زود بيا كه خسته ام
زين همه خسته تر مكن
گر چه به دور زندگي
تن به قضا مهاده ام
آتشم اين قدر مزن
رنجه ام اين قدر مكن
بوسف عمر من بيا
تنگدلم براي تو
رنج فراق مي كشد
خون به دل پدر مكن
هر چه كه ناله مي كنم
گوش به من نميكني
يت كه مرا ز دل ببر
 يا ز برم سفر مكن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

به بستان تيرباران تگرگ است
براي غنچه و گل روز مرگ است
درخت از جور طوفان ناله دارد
بلور اشك بر مژگان برگ است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

عاقبت صيد سفر شد يار ما يادش به خير
نازنيني بود و از ما شد جدا يادش به خير
با فراقش ياد من تا عهد ديرين پر گرفت
گفتم اي دل سالهاي جانفزا يادش به خير
آن لب خندان كه شب هاي غم و صبح نشاط
بوسه مي زد همچو گل بر روي ما يادش به خير
با همه بيگانه ماندم تا كه از من دل بريد
صحبت آن دلنواز آشنا يادش به خير

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 10:15 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

اي مسافر
اي جداناشدني
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به كام دل ببينمت
بگذار از اشك سرخ
گذرگاهت را چراغان كنم
آه كه نمي داني
سفرت روح مرا به دو نيم مي كند
و شگفتا كه زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد
. بگذار بدرقه كنم
واپسين لبخندت را
و آخرين نگاه فريبنده ات را
مسافر من
آنگاه كه مي روي
كمي هم واپس نگر باش
با من سخني بگو
مگذار يكباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمي تابم
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشايعت كننده نبودي
تا بداني وداع چه صعب است
وداع توفان مي آفريند
اگر فرياد رعد را در توفان نمي شنوي
باران هنگام طوفان را كه ميبيني
 آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري
من چه كنم
تو پرواز ميكني و من پايم به زمين بسته است
اي پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمي داني
كه بي تو به جاي خون
اشك در رگهايم جاريست
از خود تهي شده ام
نمي دانم تا بازگردي
مرا خواهي ديد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/20ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

 

پدر گمشده ام
مرغك زخمي من
فصل زيباي بهار
وقت پرواز تو در عرصه ي صحرا ها بود
ليك بال تو شكست
خواستي نغمه زن باغ بهاران باشي
 خشم توفان خزان
گلوي نغمه سرايت را بست
 پدر گمشده ام
تو بگو من چه كنم با غم داغ بزرگ
من تنها چه كنم ؟
 مرغكم پر زد و رفت
سينه ام چون قفسي است
بي پرنده قفس خالي خود را چه كنم
سينه مي سوزد از اين داغ خدايا چه كنم
مرغك من پر خون
آلودت
همزبان دل تنهاي منست
نغمه ي خاموشت
لحظه ي تنهايي
تسليت گوي دلم در همه شب هاي منست
 مرغك خاموشم
همه شب زمزمه پرداز توام
 در سكوت شب خود تشنه ي آواز توام
مرغك خون آلود
سوي كاشانه بيا
پر بزن منتظر لحظه ي پرواز توام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

 

ز راه آمد سر انگشتي به در زد
ز هر گلدان گلي چيد و به سر زد
چو مرغ نغمه خوان در خوابم آمد
گشودهم ديده را از خانه پر زد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

 

زمان در كار من افسونگري كرد
 نپنداري كه با من ياوري كرد
در اول آتشم زد از جدايي
در آخر موي من خاكستري كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط یه دلتنگ... | 

 

اين خرمن جان آدمي سوختنيست
در عمر تو بس حكمت آموختنيست
خامش منشين و شعله در خويش افكن
كاين ط
حفه چراغيست كه افروختنيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط یه دلتنگ... |